توبرام عزیزترینی

   وخوب  میدانی تمام وجودمی                         

 مهربانا! عاشقانه سر بنه بر دامنم
تا که مدهوشت کند عطرِ گُل پیراهنم

چیست این احساس سرسبزِ بهارآور، بگو
شاخه‌ای از نسترن، یا دست تو برگردنم؟

از تب عشق تو چون خورشید می‌سوزم، بخوان
راز این دلدادگی را در نگاه روشنم

آن‌که می‌خواند مرا در خلوت شب‌ها تویی
این‌که می‌بوید تو را در عطر شب‌بوها منم

در هجوم بی‌کسی تنها توبا من دوست باش
چون تو باشی گو تمام خلق باشد دشمنم

تشنه‌ی نوشیدن آوازهایتمانده‌ام
کی می‌آیی از غزل باران بباری بر تنم؟