چراااااا
به اخر خط رسیده بودم...
باید بهش ثابت میکردم دوستش دارم...
خیلی عصبانی بودم...گفت:اگه دوستم داری رگتو بزن...
گفتم مرگ و زندگی دست خداست...
گفت:دیدی دوستم نداری...
خیلی بهم برخورد تیغ و برداشتم رگمو زدم...
وقتی تو اغوش گرمش جون میدادم اروم
زیر لب گفت:اگه دوستم داشتی چرا تنهام گذاشتی
+ نوشته شده در یکشنبه یکم خرداد ۱۳۹۰ ساعت 15:5 توسط samane
|